باغبان |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
«هرگز»، واژه ی شوم ...
شعری از سايه
تاسيان
خانه دلتنگِ غروبي خفه بود
مثلِ امروز كه تنگ است دلم.
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم يك روز گذشت
مادرم آه كشيد
زود برخواهد گشت.
ابري آهسته به چشمم لغزيد
و سپس خوابم بُرد.
كه گمان داشت كه هست اين همه درد
در كمينِ دلِ آن كودكِ خُرد؟
آري آن روز چو ميرفت كسي
داشتم آمدنش را باور
من نميدانستم
معنيِ هرگز را
تو چرا بازنگشتي ديگر؟
آه اي واژة شوم
خو نكردهست دلم با تو هنوز
من پس از اين همه سال
چشم دارم در راه
كه بيايند عزيزانم، آه!
| لینک | ۱۳۸٦/۳/۳۱ - رسول عطايي |
از بوسعيد مهنه
عاشق من و ديوانه من و شيدا من
شهره من و افسانه من و رسوا من
كافر من و بُت پرست من، تَرسا من
اينها من و صد بار بَتَر ز اينها من
از بيمِ رقيب، طوف كويت نكنم
وز طعنة خلق، گفتگويت نكنم
لب بستم و از پاي نشستم، امّا
اين نتوانم كه آرزويت نكنم
| لینک | ۱۳۸٦/٢/٢٥ - رسول عطايي |
ساده است ...
از : مارگوت بيکل
ترجمه : احمد شاملو
ساده است نوازشِ سگي ولگرد
شاهدِ آن بودن كه
چگونه زيرِ غلتكي ميرود
و گفتن كه "سگِ من نبود".
ساده است ستايشِ گُلي
چيدنش
و از ياد بردن كه آبش بايد داد.
ساده است بهرهجويي از انساني
دوست داشتنش بي احساسِ عشقي
او را به خود وانهادن و گفتن
كه ديگر نميشناسمش.
ساده است لغزشهاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حسابِ ايشان
و گفتن كه من اينچنينم.
ساده است كه چگونه ميزييم
باري
زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم.
| لینک | ۱۳۸٦/٢/٦ - رسول عطايي |
از سايه
مژدة آزادي
باغبان مژدة گل ميشنوم از چمنت
قاصدي كو كه سلامي برساند ز منت؟
وقتِ آن است كه با نغمة مرغان ِِ سحَر
پر و بالي بگشايي به هواي وطنت
خون ِ دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند؟
ديگر اي غنچه برون آر سر از پيرهنت
آبت از چشمة دل دادهام، اي باغِِ اميد
كه به صد عشوه بخندند گل و ياسمنت
بوي پيراهنِ يوسف ز صبا ميشنوم
مژده اي دل كه گلستان شده بيتالحزنت
بر لبت مژدة آزاديِ ما ميگذرد
جان ِ صد مرغِ گرفتار فداي دهنت
دوستان بر سرِ پيمان ِ درستاند، بيا
كه نگون باد سرِ دشمنِ پيمان شكنت
خود به زخمِ تبرِ خلق درآمد از پاي
آن كه ميخواست كزين خاك كُنَد ريشه كَنت
بشنو از سبزه كه در گوشِ گلِ تازه چه گفت:
با بهار آمدي، اي به ز بهار آمدنت!
بنشين در غزلِ سايه كه چون آيتِ عشق
از سرِ صدق بخوانند به هر انجمنت!
| لینک | ۱۳۸٦/۱/٢٢ - رسول عطايي |
مرغ زيرك پريد...
مرغ زيرك از دام جست !
و به لانه خويش
پر زد
باغبان تنها ماند ...
| لینک | ۱۳۸٦/۱/٢٢ - رسول عطايي |
بهار
بهارا تلخ منشين، خيز و پيش آي
گره واكن ز ابرو، چهره بگشاي
بهارا خيز و زان ابر سبكرو
بزن آبي به روي سبزهي نو
سر و رويي به سرو و ياسمن بخش
نوايي نو به مرغان چمن بخش
برآر از آستين دستِ گلافشان
گلي بر دامن اين سبزه بنشان ...
سايه
| لینک | ۱۳۸٦/۱/۱ - رسول عطايي |
بيگمان ميآيد ...
« از درون شب تار
ميشكوفد گل صبح ،
خنده بر لب گل خورشيد كند
جلوه بر كوه بلند ؛
نيست ترديد زمستان گذرد ،
وز پياش پيك بهار
با هزاران گل سرخ
بيگمان ميآيد ... »
و هنوز دارد ميآيد ...
| لینک | ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - رسول عطايي |
همين امروز
همين امروز کسی اولين دم زندگياش را فرو ميبرد.
همين امروز کسی آخرين بازدم زندگياش را برميآورد.
همهي زندگي همين امروز اتفاق ميافتد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۵ اسفند ۱۳۸۵
| لینک | ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ - رسول عطايي |

